عبد الرزاق اللاهيجي
365
گوهر مراد ( فارسى )
و ارتسام نفس به صورت معقولات و اتّصال وى به عقل فعال كه مفيض علوم و كمالات است ؛ به اذن اللّه تعالى - و جبرئيل عبارت از اوست - قوهء متخيّله منجذب شود به سوى قوّهء عقليّه ، به حدّى كه هر صورتى كه مرتسم شود در ذات نفس ، به عنوان تجرّد و كليّت ، مرتسم شود مثالى و شبحى از او در قوّت متخيّله به عنوان تمثل و جزئيت . پس حكايت كند مخيّله مدركات قوّه عقليه را ، اگر ذوات مجرّده باشد به صورت شخصى از اشخاص انسان كه افضل انواع محسوسات جوهريّه است در كمال حسن و بها ، و اگر معانى « 1 » مجرّده و احكام كليّه باشد به صور « 2 » الفاظ مقرّرهء محفوظه ، كه قوالب معانى مجرّده است در كمال بلاغت و فصاحت . و چون تطبّع و ارتسام متخيّله به صور مذكوره در كمال قوّت و ظهور بود ، ادا كند آن صور را به حسّ مشترك ، به حيثيتى كه صورت ذوات ، مدرك به حس بصر و صور الفاظ ، مدرك به حسّ سمع گردد ؛ و چنان مشاهده « 3 » شود كه شخصى در كمال حسن در برابر ايستاده ، كلامى در كمال فصاحت « 4 » القا مىكند . و چون افاضه عقل فعّال علوم و احكام را به اذن خداست ، پس شخصى مرئى ملكى باشد فرستاده خدا ، و الفاظ مسموعه كلامى باشد « 5 » از جانب خدا . و چنانچه در مادّيات اوّل شخص « 6 » مادى در خارج ديده شود و بعد از آن متخيل « 7 » شود و بعد از آن معقول گردد ؛ در مجردات « 8 » ، ذات مجرّد ، اول معقول شود بعد از آن متخيّل شود و بعد از آن محسوس . چنان كه مادّى بعد از معقول شدن ، اعنى صورت معقوله ، قائم به ذات خود نتواند بود ، بلكه قائم باشد به نفس عاقله ، كذلك ذات مجرّد بعد از محسوس شدن ، قائم به ذات خود نباشد بلكه قائم باشد به حسّ مشترك ؛ پس
--> ( 1 ) ب : جزئيّة . ( 2 ) ب : تصوّر . ( 3 ) ب ، ج : مشاهد . ( 4 ) ج : بلاغت . ( 5 ) ب : « باشد » ندارد . ( 6 ) الف : شخصى . ( 7 ) الف : تخيّل . ( 8 ) ب : شخص .